گناه ۸میلیون ایرانی بی‌گناه چه بود؟ | آخه نامسلمون! ما که هرچی داشتیم، پیش پیش فروختیم…

تبلیغات بنری

نویسنده کتاب «معلم انگلیسی» به دنبال پاسخی برای این سوال است که گناه هشت میلیون ایرانی بی گناه که صد سال پیش بر اثر سیاست های روباه پیر از قحطی جان باختند، بر دوش کیست؟

اعظم عینی در گفت و گو با خبرنگار معاریو ایرنا گفت: نگارش کتاب مدرس زبان انگلیسی را از سال 1396 آغاز کردم. البته در آن زمان قصد نداشتم رمان بنویسم اما داستان هایی در ذهنم بود و نوشتن این کتاب با خواندن کتاب قحطی بزرگ نوشته محمدقلی مجید نویسنده مقیم آمریکا مصادف شد. از سوی دیگر، موضوع هولوکاست در ایران به مناسبت یکصدمین سال قحطی بزرگ در ایران که از سال 1297 آغاز شد، مطرح شد و در فیلم «یتیم خانه در ایران» نیز به این موضوع پرداخته شد.

وی افزود: این داستان ها به هم متصل شد و این رمان شکل گرفت. البته این رمان در واقع روایتی تخیلی از قحطی بزرگ است و بیشتر یک کار تحقیقاتی سه ساله است. حدود یک سال به دنبال مجوز و چاپ آثار بودم و سرانجام در سال 1402 توسط انتشارات جمکران منتشر شد.

عینی با اشاره به استقبال برخی از خوانندگان از موضوع کتابش گفت: برخی از کسانی که این کتاب را خوانده اند عنوان کرده اند که تاکنون از چنین اتفاقاتی اطلاعی نداشته اند.
مخاطبان کتاب او از نوجوانان تا زنان و مردان سالخورده را در بر می گیرد، گفت: این کتاب رمانی از تاریخ تلخ و سیاه صد سال پیش ایران است. مثلاً وقوع خاک اره در ایران و این موضوع به صورت داستانی مطرح شد و یا خرید گندم و غلات در ایران توسط انگلیسی ها و خارج کردن آنها از ایران واقعیتی است که منجر به قحطی بزرگ در ایران شد. ایران، پس خواندن این رمان برای همه برای شناخت بهتر ایران مفید است.

نویسنده کتاب معلم انگلیسی افزود: کتاب با این شعر پایان می‌یابد که «چون ایران بدن من نیست، می‌خواهم به همه مردم بگویم قدر ایران را بدانند و بدانند چه کینه و دشمنی بر این کشور مظلوم وارد شده است». سوال من این است: چه کسی مسئول گناه هشت میلیون ایرانی بی گناه در آن زمان است؟ دکتر مجید در کتاب خود می نویسد که طبق اسناد آمریکایی و انگلیسی بین هشت تا ده میلیون ایرانی مرده اند و سیاست انگلیس بر این بوده که چنین جمعیتی از ایرانیان نباشد.

وی افزود: سعی کردم در این کتاب شرارت انگلیس را نشان دهم و نام مدرس زبان انگلیسی برای این کتاب بر همین اساس انتخاب شد. در این کتاب گفتم که دولت انگلیس زنی را به عنوان معلم به ایران می فرستد تا اطلاعاتی در مورد نگهداری دانه های گندم و جلوگیری از رسیدن غلات به دست مردم بیاموزد.

در بخشی از کتاب می خوانیم:

زن دیگری در حالی که نوزادش به لباس هایش آویزان شده بود، نشسته بود و خود را روی زمین می کشید.

– من این را برای خودم نمی خواهم، من به این بچه یک لقمه غذا می دهم.

و کیفیت خالص را در آستانه درب متوقف کنید. او از پسرانش کوتاهتر بود. سرش کچل بود و دستمالی دور دستش پیچیده بود. لباس هایش کثیف بود، آب زیر پوستش فرو رفت و قحطی وارد قصر خودساخته اش نشد.

– قبرت را چک کن هر که سکه یا ظروف مسی دارد بماند. ما هری می مانیم

فریاد زد: ای غیر مسلمانان! سکه ای باقی نمانده است. هر چه داشتیم فروختیم. هر سکه ای که می گیریم، یا به شما می دهیم یا به اربابتان

وقتی ماگول سکوت ده نفر را دید دندانهایش را به هم فشار داد.

– لعنت بر آدم گستاخ! به قول ننه خدا نکند که گدا اعتبار پیدا کند.

داهلیا غرغر کرد و دستش را روی پیشانی او گذاشت تا سایه او را بگیرد. صدایش را بلند کرد.

– از زمان رحلت رسول خان، وضعیت مردم بدتر شده است. این گدا، هر اسبی می خواهد بپرد.

حوصله جمعیت سر رفته بود. هیچ کس قلب و بینی نداشت که حرکت کند. آب پاکی روی دستشان ریخته شد، اما آخرش چه شد؟ آوردن سکه و طلا از قبر اجدادشان؟

تبلیغات بنری

hamshahrionline به نقل از تینو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *